این ماحصل آنچه بود که در جلسه اول رفت. البته تلطیف شده و تعدیل شده. خانم دکتر شریعتی به درستی اشاره به جلسه ای کردند، که مسایل جالبی مطرح می شد. مشابهت گوشت سگ به فرهنگ مدرن و یا احتساب تیراژ قرآن و مفاتیح برای نشان دادن مصرف مردم از هنر مدرن!
جلسات بعدی هم به نوع خودش جالب بود. مثلا در جلسه دوم یکی از دوستان درباره هویت های قومی مطلبی را عنوان کرد. اما چون خیلی موضوعش انتزاعی نبود، چون مشکل برای دانشجو ملموس بود و مسئله، نپذیرفتند تا او هم چون دیگران حرف های بزرگ بزند.
جلسه سوم به جامعه شناسی علم و علم بومی در ایران گذشت. مسئله به انواع گفتمان های رایج رسید. اما اساتید گرامی بر سر بومی گرایی علم محاجه کردند. در ضمن در این جلسه نکته ای که چند بار اشاره شد این بود که حتی عمه یکی از اساتید گفتمان را می شناسند، چه برسد به ایرانیان. لذا نیاز به توضیح ندارد!
جلسه چهارم را خودم ارائه داشتم. درباره نهادهای اقتصادی و نقش کنشگران انسانی بر رشد این نهادها حرف زدم. اما هنوز شروع نکرده اساتید محترم بک صدا اعتقاد داشتند که چرا باید سرمایه داری جایی شکل بگیرد. اصلا چرا توسعه؟ اصلا چرا مدرنیته؟
این جریان تا به امروز و پنجمین جلسه هم ادامه داشت. نمی دانم اساتید ما در این مملکت زندگی می کنند یا خیر؟! استیلای نظریات پست مدرنی انچنان بر گروه جامعه شناسی دانشکده ما عیان است، که اگر بگوییم رفاه، یا توسعه اقتصادی، گویی که قرار است برویم دنبال غرب، الینه شویم و بیچاره گردیم. من نمی فهمم کی قرار است ایشان از کاخ بلند خویش بر جامعه ایرانیمان فرود آیند و واقع نگر تر باشند؟
پی نوشت: از اول ترم دوستان همکلاسی اصرار داشتند که چرا سوژه ای از کلاس نمی نویسم. من هم با دو پست خواستم ادای دین کنم نسبت به رفقایی که روزانه با ایشان سر و کله می زنیم!



گفتم همراهم به سان هارون که موسی را همراه بود. گفتم می مانم چون ابراهیم که ماند تا اماده به اقامتگاه شیطان قدم نهد. گفتی و گفتم. و مانده ایم که پنج سال، پانزده سال و ...بمانیم و اردیبهشتمان هر سال اردیبهشتی تر باشد. امید که غبار از لوح مشترک به امانت رسیده برگیریم که انسانیم و مستی عصیان دم به دم دامن را آلوده می کند.