تبليغاتX
بر ساحل سلامت


اول هر هفته که می شود آگهی بر در و دیوار دانشکده علم می شود که قرار است هماهنگی بین دانشجویان ورودی ما باشد. برای نه نفر دانشجو، تعداد دو برابر آگهی در تمام نقاط دانشکده می زنند و خبر می دهند جلسه هفتگی ای را که استثنا ندارد!
در این جلسات قرار است درباره موضوعاتی که احتمالا مسئله ما می شود برای پایان نامه صحبت کرده و نظرات اساتید جامعه شناسی را بشنویم. درواقع نه دانشجو و 18 استاد دور یک میز دور هم جمع می شوند و احتمالا قرار است به نتایج مثبتی منجر شود. توجه به این جلسات برای فهمیدن اوضاع جامعه شناسی چندان خالی از لطف نیست.
یکبار دانشجویی می‌گفت مسئله تحقیق من اینست: چرا مصرف فرهنگی ما کم است؟ استادش گفت: چطور؟ اتفاقا مصرف فرهنگی ما بالاست. دانشجو تعجب کرد و گفت: نه! ما بسیار كم به نمایشگاه می‌رویم. کمتر به تئاتر توجه می‌كنیم. کمتر به کنسرت می‌رویم، در نتیجه مصرف فرهنگی ما کم است. استادش پاسخ داد: نه! ما قرآن بسیار می‌خوانیم. مفاتیح زیاد می‌خریم. به مسجد می‌رویم پس، مصرف فرهنگی ما بالاست! این مکالمه برای من جالب بود. اولی مرادش از فرهنگ، هنرهای زیبا بود و دومی مرادش دین. فرهنگی که اولی از آن مراد می‌کرد، هنر بود و فرهنگ دومی دین

این ماحصل آنچه بود که در جلسه اول رفت. البته تلطیف شده و تعدیل شده. خانم دکتر شریعتی به درستی اشاره به جلسه ای کردند، که مسایل جالبی مطرح می شد. مشابهت گوشت سگ به فرهنگ مدرن و یا احتساب تیراژ قرآن و مفاتیح برای نشان دادن مصرف مردم از هنر مدرن!

جلسات بعدی هم به نوع خودش جالب بود. مثلا در جلسه دوم یکی از دوستان درباره هویت های قومی مطلبی را عنوان کرد. اما چون خیلی موضوعش انتزاعی نبود، چون مشکل برای دانشجو ملموس بود و مسئله، نپذیرفتند تا او هم چون دیگران حرف های بزرگ بزند.

جلسه سوم به جامعه شناسی علم و علم بومی در ایران گذشت. مسئله به انواع گفتمان های رایج رسید. اما اساتید گرامی بر سر بومی گرایی علم محاجه کردند. در ضمن در این جلسه نکته ای که چند بار اشاره شد این بود که حتی عمه یکی از اساتید گفتمان را می شناسند، چه برسد به ایرانیان. لذا نیاز به توضیح ندارد!

جلسه چهارم را خودم ارائه داشتم. درباره نهادهای اقتصادی و نقش کنشگران انسانی بر رشد این نهادها حرف زدم. اما هنوز شروع نکرده اساتید محترم بک صدا اعتقاد داشتند که چرا باید سرمایه داری جایی شکل بگیرد. اصلا چرا توسعه؟ اصلا چرا مدرنیته؟
این جریان تا به امروز و پنجمین جلسه هم ادامه داشت. نمی دانم اساتید ما در این مملکت زندگی می کنند یا خیر؟! استیلای نظریات پست مدرنی انچنان بر گروه جامعه شناسی دانشکده ما عیان است، که اگر بگوییم رفاه، یا توسعه اقتصادی، گویی که قرار است برویم دنبال غرب، الینه شویم و بیچاره گردیم. من نمی فهمم کی قرار است ایشان از کاخ بلند خویش بر جامعه ایرانیمان فرود آیند و واقع نگر تر باشند؟

پی نوشت: از اول ترم دوستان همکلاسی اصرار داشتند که چرا سوژه ای از کلاس نمی نویسم. من هم با دو پست خواستم ادای دین کنم نسبت به رفقایی که روزانه با ایشان سر و کله می زنیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 23:27  توسط سميه توحيدلو  | 


نمایشگاه کتاب تمام شد و بر عهدم ماندم و نرفتم، اما کلی کتاب نخریده هم دارم. داشتیم با بچه های کلاس درباره نمایشگاه صحبت می کردیم که بحث به بیچارگی از بدبختی گدشته ناشران، در نمایشگاه افتاد. تا حالا به این مسئله فکر نکرده بودم که احتمالا ناشران به شدت با مسئله ای به نام کتاب دزدی در نمایشگاه دست به گریبان باشند. در ان مکان تنگ و شلوغ که هرکسی کتابی در دست دارد و مثلا قرار است بخرد، قاعدتا بلند کردن کتب کار سختی نیست. در واقع ناشران باید بیش از اینکه از نمایشگاه خوشحال باشند، باید دغدغه از دست رفتن کتابهایشان را داشته باشند. ملت نمایشگاه می روند که کتاب ببینند، وگرنه این حجم بازدید کننده اگر کتاب می خرید که اوضاع کتابخوانی نباید اینقدر افتضاح می بود. خب در بین این بازدید کنندگان هم قاعدتا هستند کسانی که اشتباهی کتاب را بر می دارند و یادشان می رود پولش را به ناشر بدهند.
نکته جالب و بامزه این بود که دوستان ادعا می کردند اغلب افراد تجربه این ربایش را دارند. یکی دو تا از بچه ها از دسته گل های خودشان هم گفتند. من نمی دانم اما می گفتند این پروژه در دانشجویان دانشگاه های هنر شایع تر و عادی تر هم هست.
خلاصه اینکه وقتی می خواهند ملت با هفت سر عائله دانشجوی تمام وقت دکترا باشد، و مسئله حقوق ماهانه را هم فقط در حرف می گویند، خب نتیجه اش می شود مثلا 300 دلار کتاب خارجی بلند کردن از نمایشگاه! هرچند من که باور نکرده ام هنوز.

پی نوشت اول: نامه متین و پرمحتوای دکتر سروش به آیت الله سبحانی را می توانید  اینجا بخوانید. نامه زیبایی است و نکات ارزشمندی دارد. سابقه این نامه نگاری ها را نیز در این پست آورده ام.

پی نوشت دوم: راستی راستی این جناب عارف باورش شده که می تواند رییس جمهور بشود؟ خیلی بامزه هستند این اصلاح طلبان. یا باید منتشان را بکشی، یا دعوت نزده می آیند، مگر اینکه دیگران در رودربایستی قرار بگیرند و فرجی شود. حالا انگار آنچه مهم نیست رای مردم، رقابت و نتیجه آن رقابت است. البته همین که آقای عارف نگذاشته اند شب انتخابات اعلام آمادگی کنند خودش خوب است. اما اعتماد به نفس بالایی دارند، ماشا الله!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 22:5  توسط سميه توحيدلو  | 


نشسته ام با مشتی تاریخ صد ساله ور می روم تا از دلش کنفرانس فردا بیرون بیاید، اما نمی شود که نمی شود. نظریه این یکی را بر می دارم با نظریه ان یکی جمع می کنم و از نظریه این دیگری کم می کنم، تا نتیجه اش بشود سوژه انسانی و بگویم این فاعل، این عامل و این کنشگر فراموش شده و بسیار مهم است. اصلا می خواهم بگویم سوژه مدرن، پذیرای مظاهر مدرن خواهد شد، وگرنه نباید به گیرنده ها دست زد، که برفک فرهنگ و علم و اجتماع، آبشخورش جای دیگریست.
حالا تصور کنید کاتوزیان و فوران و آبراهامیان جمع شوند و از کاظم علمداری کم شوند، کمی هم چاشتی تهرانی و راوندی و عیسوی را به آنها اضافه کنی، سرمایه داری عباس ولی هم طعم دهنده خوبی است. فقط مشکل اینجاست که نتیجه اش معلوم نیست کجاست و من فردا نمی دانم قرار است چه کنفرانسی بدهم و چجور سرهم کنم این آقایان محترم را! خدا بخیر بگذراند!


بعد از تحریر: پی نوشتم رو حذف کردم تا من باشم دلم بی خودی نسوزه و هر وقت هم سوخت خودم پیش قدم شوم و نشریه را بخرم. :)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 22:29  توسط سميه توحيدلو  | 


اینقدر جالب بود دفاع آقای هاشمی از مطبوعات به مناسبت روز جهانی مطبوعات که نمی شد درباره آن ننوشت. نمی توانم انکار کنم زمان شکل گیری ذهنیت و گرایش سیاسی ما به دوران دبیرستان و پیش از انتخابات مجلس چهارم باز می گشت. دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی را یادم هست. به شکل کاملا حرفه ای خواننده عصر ما بودم. بدون شک از مخالفین و منتقدین آقای هاشمی! ورودم به فضای دانشجویی و فعالیت های دانشجویی هم دهه هفتادی است و در واقع جریان قبل از دوم خرداد را به خاطر دارم. آنجا هم کم منتقد سیاست هایش نبودیم. البته شاید نگاه آن روز آگاهانه نبود حداقل به مسایل اقتصادی، اما درباره مسایل سیاسی جناب هاشمی کم عرصه را تنگ نکرده بودند. کم جریان نساختند و کم آزادی محدود نکردند. اما جالب آن بود دفعتا جریان ها جا به جا شد. منتقدین رفیق هم شدند و منتقدین جدیدی شکل گرفت. و حالا آقای هاشمی در اردوگاهی است که دیگر باید از مطبوعات دفاع کند، انتخابات آزاد را پاس بدارد و برای خودش اصلاح طلب بشود. حالا تا بشود ...!
همین بلا سر گروه های دیگر هم آمده. همان گفتمان چپ استعمار ستیز آقایان عصرمایی، کاملا تغییر کرده و در واقع یک جابه جایی گفتمانی داشته ایم. اگر این جابه جایی در راستای عقلانیت بیشتر و بهبود شرایط باشد که ماندگار است و مفید فایده. اما به شرطی که واقعا این تغییر در الحان، تغییر در افکار را نیز با خود آورده باشد. وگرنه امروز به نظر می رسد بعضی پایگاه های فتح شده توسط جریان اصلاح طلبی، دیگران را به خود جذب نموده و جریان عقل گرایی در حال جاری و ساری شدن به دیگر بدنه های اجتماعی است. فرقی نمی کند که معتدلینی از جناح اصولگرا باشد، یا سازمان مجاهدین و یا کارگزاران. مهم نهادینه شدن برخی از اصول است، که به رغم مخالفت های اولیه ظاهرا ماندگار شده است و قابل پذیرش.
به نظرم این حرکتی به سوی جلو در حال حرکت است. اگر فضای اصلاح طلبی را حرکتی رفت و برگشتی بدانیم، به نظر می رسد برآیند این رفت و برگشت ها، ما را در پذیرش اصول به سمت جلو سوق داده است و این خود مبارک است، حتی اگر زمانی برخی، در غالب دولت، بسیار برای بازگرداندن و سلب این نتیجه فرخنده برای کشور، تلاش نمایند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 8:31  توسط سميه توحيدلو  | 


هفته پیش که جریان انتقاد از سریال شهریار را در خبرگزاری ها خواندم به یک اشتباه فاحش پی بردم. برای همین نشستم دنبال کردم که دختر شهریار کیست و چیست و از این حرفها!
سریال شهریار را ندیدم. تشویق و سر و صداهایی که در بعضی از قسمت ها به پا می کرد، قلقلکم می داد و بعضی قسمت ها را سعی می کردم ببینم. اما نشد که نشد!
تا اینکه شنیدم دختر شهریار از نشان دادن بد مادرشان شکایت دارند. اتفاقی قسمتی را که شهریار رفته بود خواستگاری را دیدم. اما باز هم نیمه و نفهمیدم ماجرا چیست. واقعیت اینجاست تا حالا فکر می کردم شهریار شاعر تنهایی بود. اصلا تنهایی هم بخاطر ازدواج نکردنش و سوختن و ساختن در عشق آتشین پیشینش بود. شهریار سنبلی بود از عشق های شرقی و ایرانی که دیگر حتی گذر زمان معشوقه را نیز از دایره عشقش پاک کرده بود با آن شعر معروف آمدی جانم به قربانت... و تنها مانده بود عشق!
شاید خیلی شهریار خوان نبودم، اما این داستان و روایت را مگر می شود کسی نشنیده باشد. حالا این کمال خان تبریزی که نه، این شکایت از کمال خان! باعث شد از یک عمر اشتباه به در آییم. حالا با این ذهنیت خراب شده چه کنیم که هم خدا را خوش بیاید و هم شهریار را!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 16:50  توسط سميه توحيدلو  | 


دیروز نظرات رهبری را درباره تخت جمشید می خواندم. به نظرم این سنت حسنه ای بود که از زمان آقای خاتمی باب شد و دیگر بزرگان نیز به آن اهتمام ورزیدند، و آن توجه به مظاهر فرهنگی و شخصیت های برجسته در اقصی نقاط کشور بود. اما نکته ای که به ذهنم می رسید این بود که ای کاش مقام رهبری در این سفر هشت روزه خود، از تخت جمشید، این مظهر تمدنی شناخته شده در جهان، نیز بازدید می نمودند.

بعد از دو روز سمینار درباره جامعه شناسی، امروز مجمع دو سالانه انجمن هم برگزار شد و خانم دکتر وبلاگ نویس ما هم در هیات مدیره این انجمن برگزیده شدند. کلی تبریک ! دکتر احمدنیا را از طریق وبلاگشان شناختم، و شناختم مجازی بود تا اینکه چندباری موفق به زیارت حضوریشان شده بودم. هربار که مرا می دیدند، این نکته را مطرح می کردند که اصلا فکر نمی کردند اینجوری - اشاره به شخصیت حقیقی ام - باشم! اینبار دیگر پاپی شدم تا بفهمم چرا؟ فهمیدم تصورشان از من یک آدم جدی و عبوس بوده است و احتمالا خنده و خوش رویی به من نمی آمده (البته اگر خوش رو باشم!) تازه این دیگر دوست ندیده هم امروز تایید کردند :( به واقع اینقدر وبلاگ عبوسی دارم؟

عده ای از سایت سازان و اینترنت بازان حرفه ای دورهم جمع شده اند و نشریه ای تخصصی برای وبلاگ نویسی راه اندازی کردند. و چون کسی را نیافتند که برای شماره اول مصاحبه کنند، از من مصاحبه ای گرفتند. مصاحبه که چه عرض کنم. چتی چند نفره آن هم نصف شب! البته در مصاحبه دو خانم و یک آقا حضور داشتند. اما اینجا یک خانم آمده و آن آقا احتمالا به اسم خواهرزاده شان خودشان را معرفی کرده اند. ایشان در این زمینه نام سازی یدی طولا دارند.

خاتمی باشد و عرصه ای متعلق به فرهنگ، باید اینچنین مورد توجه قرار بگیرد و استقبال شود. هنوز خاتمی سرمایه است و امیدوارم این محبوبیت بالاتر هم برود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 20:56  توسط سميه توحيدلو  | 


امروز و فردا دوسالانه انجمن جامعه شناسی و انتخابات انجمن است. شاید به نوعی بتوان آن را بزرگترین اجتماع علمی جامعه شناسان خواند. همراهی همایش با نمایشگاه بین المللی کتاب محرک خوبی بوده تا اعضای شهرستانی هم با تعداد قابل توجهی، در جمع حاضر باشند که ایجاد فضای گفتگو بسیار مغتنم است. البته فضای گفتگوها در جلسات رسمی شکل نمی گیرد، زیرا فرمت ارائه مقاله آن هم در فرصت های ده دقیقه ای و نیز چند پرسش و پاسخ آن هم از نوع مکتوب اجازه گفتگوی رسمی را نمی دهد. گروه های غیر رسمی جانبی مراسم شاید بیشتر به درد همدلی و همراهی برای بعد بخورد. کاش چیزی مشابه تریبون آزاد هم برای اینهمه جامعه شناس دور هم جمع شده، در نظر می گرفتند.
نکته جالب این بود که امروز کاملا جامعه شناسی هم از درون و هم از بیرون به نقد و چالش کشیده شد. تقریبا تمامی سخنرانی ها انتقادی بود و هر یک به نوعی نمایانگر ضعف موجود این علم در ایران!
موضوع پایان نامه ای که احتمالا بر می گزینم بی ربط با این موارد نیست. انقدر بی ربط نبود که یکی از اساتید تکلیف نموده بود این دو روز را از صبح تا شب در همایش باشم. قصدم این است که نهادهای اقتصادی چون بازار و مالکیت و سرمایه را از منظر اجتماعی - بهتر بگویم سوژه انسانی- مورد بررسی قرار دهم. به نظرم نگاه ما به اقتصاد، به مدرنیته و حتی به توسعه همیشه از بالا بوده و اگر قرار شده علت عدم پیشرفت را در هر یک از موارد بالا بیابیم، یا دولت یا استبداد یا سرمایه داری دولتی و خلاصه نهادهایی پهن دامنه و یا نهایتا با برد متوسط برایمان مطرح بوده اند. اما با سوژه و کنشگر انسانی کمتر کاری داشته ایم.
از آنجا که علم در مفهوم عام و علم جامعه شناسی در معنای خاصش نیز از پیامدهای مدرنیته است و تحت تاثیر آن، بدون شک مهم است تطورات این علم در ایران و بی ربط نیست با سوالی که در ذهن من هم هست!

پی نوشت: اجتماع علمی، اخلاق اکادمیک و علمی نیز می خواهد. متاسفانه در علوم اجتماعی وحدت صنفی بین اساتید از بین رفته و دستخوش تغییر نگاه ها گردیده است. همین امر باعث غیبت چهره های زیادی در این همایش شده بود. آنقدر که تعداد قابل توجهی از ارائه دهندگان مقالات در همایش نبودند و تعداد بیشتری نیز در همایش شرکت نداشتند. حالا به هر بهانه ای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 20:39  توسط سميه توحيدلو  | 

 

ديروز روز شلوغي بود،‏همانطور كه امروز روز خسته كننده اي است. از طرف ديگر بهار از بين باران و خنكي هوا و پاكيزگي و عاملي براي ايجاد آلرژي،‏ فقط گزينه آلرژي بخشي را انتخاب كرده و ناپاكي اصل اساسي اين روزها شده. روي هم بريزي اين عوامل را، مي شود يك سردرد عجيب و غريب كه هرچقدر هم سخنراني هاي احمدي نژادي جذاب باشد،‏ آخرش مجبوري سرت را زير بالش ببري كه صدايي نيايد.

اما اولش كه صدا مي آمد و شنيدم و ديدم. اين سخنراني ديشب آقاي احمدي نژاد در نوع خودش بي نظير بود. حتي بي نظير تر از سخنراني قم. حالا ارتباط بين قم و مشهد چيشت كه در هردوي اين اماكن جوزدگي مفرط از سر و روي رييس جمهور مي باريد معلوم نيست. به نظر سخنراني قديمي بود. پيشنهاد مي كنم حتما آن را از اينجا ببينيد. نوع نشستن آقاي رييس جمهور در محضز علما،‏حالات صورت و بازيهاي بدني هنگام صحبت را بايد براي تحليل نهايي در نظر گرفت.

اما يك نكته مهم كه وجه اشتراك سخنرانيش با قم بود در تنها نشان دادن خود بود. اصرار دارد بگويد احمدي نژاد تنهاست. حالا حمايت رهبري و مجلسي همسان و نيروهاي بسيجي و مخلص چرا به كارش نيامده خدا مي داند. در آن سخنراني به محسن رضايي توجه ويژه نشان داد و در اين يكي به آقاي هاشمي به عنوان بزرگ نفتي و بانكي! راستش را بخواهيد حالا كه اينطور شده فكر مي كنم بايد يكبار ديگر اين مطلب دوست گرامي را بخوانيم. البته اينبار لطفا با اسپيكر خاموش بخوانيد!

نكته ديگر مسئله ارتباط با امام زمان و حرف هايي بود از اين دست. يك سال پيش يكي مي گفت اگر در نهايت،‏به شكل رسمي يا غير رسمي ارتباط با امام زمان را ادعا نكردند!‏ حالا ايشان در رد اينكه شنيده اند، گفته شده كه ايشان ارتباط دارند، خيلي قشنگ استدلال كردند. اول اينكه ذكر اين نكته كه ديگران مي گويند من با امام زمان ارتباط دارم. اين يعني يك تبليغ پنهان. آن هم تبليغ پنهاني كه رد نشده است. زيرا در ادامه اينطور مطرح شد كه هرچند ارتباط نيست ولي در خيلي جاها تاييدات ايشان است كه مسير را هموار مي كند. و البته يكي از مسيرهاي هموارشان همين قضيه دانشگاه كلمبيا بود. البته قبلا هم مسير هموار هاله نور را مطرح كرده بودند. به نظرم ورود به تحميق مردم آن هم با اين حربه بسيار جاي اما و اگر دارد!

سخنراني احمدي نژاد و حركاتش را نقطه عطف توهمي مي شد ديد كه به جاي اينكه در طول با تجربه تر شدن از آن كاسته شود،‏هر روز به آن افزوده مي گردد. بدون شك اين توهم و جوزدگي آفتي است براي ايشان و محبوبيتشان و حتي آرائشان!

ابن هم لینک تابناک از این سخنرانی. انصافا تیتر جالبی زده! فایل صوتی سخنرانی هم هست. شنیدنی است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 15:58  توسط سميه توحيدلو  | 



این روزها اولین سوالی که می پرسند این است که نمایشگاه کتاب رفتی؟ یا اینکه کی قرار است بروی؟ اغلب جواب می دهم بروم که چه بشود؟ خب کتاب بخواهم انقلاب می خرم، بدون خستگی، بدون شلوغی و از سر صبر. تازه دیگر قرار نیست پا درد بگیرم، حجم کتاب را با خود از این ور به آن ور بکشم، تاریکی و محیط بد مصلای نمایشگاه را هم تحمل کنم. در ضمن کتابفروشی هایی که بشود همین کتابها را با پانزده درصد تخفیف بگیرم وجود دارد. سیب زمینی سرخ کرده و بستنی را هم می شود همه جا خورد.آخر نمایشگاه رفتن معنا ندارد.
تازه ماجرا که فقط همین ها نیست. می خوانم که کتابهایی از نمایشگاه جمع شده. البته این دو سه سال عادت وزارت ارشاد شده، دیگر این اقدامات عجیب نیست. با خودم می گویم اصلا نمی روم. انگار که قرار بوده همان 300 کتاب را بخرم و دیگر هیچ! بعد می خوانم در نمایشگاه انقلاب مخملی آموزش می دهند. آن هم از زبان مهاتما گاندی، می گویم ببینم این انقلاب مخملی گاندی وار چیست، پس باید رفت و دید. اما خب خستگی، پا درد و از دست رفتن یک روز در یک حرکت بی مصرف فرهنگی رایم را می زند.
بماند که هر سال بهانه ای پیدا می شود و بر این ایده فائق می آیم که نمایشگاه به درد امثال من نمی خورد که کتابفروشی های انقلاب را می شناسد و به آنها سر می زند. لذا هر سال یک روزم را بابت این حرکت فرهنگی دشمن ستیز می گذارم. امسال هم که دیگر بهانه ام به دست آمده، بالاخره صدهزار تومن بن کتاب را باید جایی خرج کنم. فقط احتمالا باید بخاطر این صد هزار تومان و پولهای دیگری که پیش از این پرداخته ام، باید سری به حسن آباد بزنم و سیصد یا چهارصد هزار تومانی بابت قفسه جدید کتابخانه خرج بکنم، که دیگر کتابها از اتاق پذیرایی و زیر تخت و زیر میز سر در آورده اند.

پی نوشت بی ربط اول: خیلی هم راست گفته این آقای خاتمی. مثل کبک سر در برف شده ایم. حالا یکی گفته آقاجان بیا بیرون، ببین این بیرون چه خبر است، به مذاقمان خوش نیامده!
پی نوشت بی ربط دوم که امیدوارم به پی نوشت بی ربط اول، بی ربط باشد: این جناب دانشجو اعتقاد دارد 3 میلیارد تومن چیزی نیست که دارند به لبنان می دهند. حتی نمی شود با آن یک پروژه اجرا کرد. باور کنید با این پول کلی پروژه خرد می شود داشت که زمینه ساز پروژه های کلان آینده ساز باشد. این را من نمی گویم باور کنید اسلام می گوید که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. تازه آقای شهردار تهران پول اضافه آورده اند؟ تهران اینهمه جا برای خرج کردن دارد. چاه ویلی است برای خودش! بگذارد رییس جمهور شود، بعد تلاش کند در کشورهای دوست و برادر مثل عراق و لبنان از کیسه خلیفه ببخشد!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 22:25  توسط سميه توحيدلو  | 

گفتم همراهم به سان هارون که موسی را همراه بود. گفتم می مانم چون ابراهیم که ماند تا اماده به اقامتگاه شیطان قدم نهد. گفتی و گفتم. و مانده ایم که پنج سال، پانزده سال و ...بمانیم و اردیبهشتمان هر سال اردیبهشتی تر باشد. امید که غبار از لوح مشترک به امانت رسیده برگیریم که انسانیم و مستی عصیان دم به دم دامن را آلوده می کند.

اینقدر عزیز هست که از تلخی های امروز بگذرم و یک پست زخمی به سیاست نکنم و آنقدر نزدیک هست که محبتم، حرفم و حتی گلایه هایم را ننوشته بخواند.

تولدش را تبریک می گویم و سلامت و سعادت را در اردیبهشت های مکرر زندگی اش، برایش می خواهم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 20:22  توسط سميه توحيدلو  |